۲۰
اسبی می گفت
تمام ِ جاده های ِ برفی را
که از دل تنگی ِ هر چه کوه می گذشته َند
به جست و جوی ِ زنی
شال و کلاه کرده است .
درختی می گفت
شبانه
شمشیر بر ستاره کشیده است .
و من که هر شب
پرنده یی
لابه لای ِ شاخه های َم جان می سپار َد
چیزی نمی گوی َم
یک شب کافی ست
پنجره یی از این عمارت باز بمان َد
تا خواب های ِ این همه اسب و آدمی و درخت
قاطی شو َند .