تبليغاتX
هــــمـــیــــشــــــه

 

 

بچه ها

بازی َش نداد َند ....

 

پیرمرد

آخرین پاره های  ِ هستی را می دوخت

قدم زنان

در باغ

و با تکیه بر عصای  ِ تبیین .

 

دوشیزه یی رنگ رنگ

بال بال زنان

بر گل  ِ عصای َش نشست .

 

بچه ها که رسید َند

عصای َش جوانه کرده بود .

 

فیلسوف

گریسته بود .

 

 

 

+