تو هم
دو سه عصری
پنجره ای به این گورستان ِ زیبا بگشا
تا دست آموز َت شو َد
و ریزه ها ی ِ نان را از کف َت برچین َد
تنها
از بهار
و می بینی
قلب ِ کوچک ِ مرگ
دیگر
تند تند نمی زن َد .