این روز ها
مرا
هراس ی هیچ نیست
که تو َم
تنها نمی گذاری.
انگشتان َت
لای ِ انگشتان َم شکفته َند
و سر َت
بر شانه َم
به نام َم که می خوان ی
آوازی می شوم
در آغاز
نگاه َت می کن َم
و در انحنای ِ باستان ی ِ تن َت
زن می شوی.